دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
روزگاریست که از یاد ها رفته ام...
من اگر یارترین یارانم
به صمیمیت عیسی مسیح
بفشارد دستم
بشمارم همه انگشتانم که مبادا که یکی کم باشد. مهدی اخوان ثالث
-----------------------------
سلام دوستان. دوباره میخوام این دهکده ی از یاد رفته رو آباد کنم البته به کمک شما.
راستی میگن داره سال جدید میشه. واسه اونایی که یه ذره دل خوشی دارن و زندگی بهشون خوش میگذره مبارک باشه.
واسه ما بدبخت بیچاره که فرقی نداره یکم فروردین باشه یا هفتم مرداد زندگی اجباریست
فعلا بای تا بینم چی پیش میاد.
شنبه هجدهم فروردین 1386
میون شهر قصه مون صدای آشنایی نیست
تو جاده های عاطفه نشون رد پایی نیست
ستارهی ترانه رو كسی دیگه تو شب ندید
یكی رو دفترچه عشق با رنگ تیره خط كشید
قلبای آدمای شهر خونه های سنگی شدن
تمام كوچه هامونم مسیر دلتنگی شدن
ترنم پرنده ها تو بغض باد شب شكست
لشكر لحظه های شاد نیومده عقب نشست
تو این هیاهوی مهیب كسی به فكر دل نبود
كسی به یاد غربت این همه سوته دل نبود
...
قلبای آدمای شهر خونه های سنگی شدن
تمام كوچه هامونم مسیر دلتنگی شدن
پنجشنبه نهم فروردین 1386
یک شعر زیبا که یک نازنین ناشناس به اسم ثریا برامون فرستاده
خسته بر راهت رسیدم جام عشق را سر کشیدم
در کمان ابروانت عشق را من جمله دیدم
در تمام عاشقان من جز تو معشوقی ندیدم
در پس آن خنده هایت نور دیدم فهم دیدم
در نگاه گل فشانت طعم دنیا را چشیدم
وانگه آن چشمان ندیدم زندگی را تیره دیدم
گر خم ابرو بدیدم دل از این دنیا بریدم
من در آن رخسار زیبا از لبانت بوسه چیدم
من در این دنیا برایت چه ستم ها یی کشیدم![]()
![]()
![]()
ممنون ثریا خانم که زحمت این شعر رو کشیدی![]()
شنبه بیست و ششم اسفند 1385
عیدتان مبارک با آرزوهای خوب برای تو دوست عزیزم که به دهکده ی شعر اومدی
نشان خانه و ساحل شکیبایی است
دلت غریب تر از مرغ های دریایی است
به جای اشک از چشمت ستاره می بارد
نگاه های تو در شب عجب رویایی است
بهار از دم گرم تو زنده می گردد
سخن بگو که سخن گفتنت مسیحایی است
سرک کشیدنت از پنجره زیباست
عبور کردنت از کوچه تماشایی است
کسی به عمق وجود تو پی نخواهد برد
به روح عشق قسم روح تو اهورایی است
از ان شبی که از این شهر مرده کوچیدی
همیشه ورد زبانم چرا نمی ایی است
بیا و از قفس انزوا رهایم کن
اتاق کوچک من بی تو گور تنهایی است
غریبه اشنا با من دلم تنگ است باور کن
پس از تو زندگی با مرگ همرنگ است باور کن
کمک کن تا جاده ها بی انتها باشه
نباشی پای رفتن های من لنگ است باور کن
اگر چه دردهایم را دلت هرگز نمی فهمد
ولی هرگز نمی گویم دلت از سنگ است باور کن
همیشه دوست دارم شاعر چشمان تو باشم
ولی دست غزلها واژه ها تنگ است باور کن
تمام حرف من این است که اری اری دوستت دارم
و عشقم خالی از هر رنگ و نیرنگ است باور کن
رانده از هر جمع از هر جا شدی
دیدی ای دل عاقبت تنها شدی
ابرویت رفت رازت فاش شد
عاقبت ای مشت بسته وا شدی
کو کدامین دست دستت را گرفت
بر زمین خوردی و تنها پا شدی
روزهایت خاکی و خاکستری است
گوشه گیر خلوت شبها شدی
اهل بودی ساده من صاف من
کوچه گردی بی سر و بی پا شدی
روی دست دغدغه پرپر زدی
زیر بار بیقراری تا شدی
گم شدن زخمی شدن بی کس شدن
این شدنها سخت بود اما شدی
گفته بودی می روم دریا شوم
چاه ابی خشک در صحرا شدی
تو بزرگی ای غم معصوم عشق
در دل تنگم چگونه جا شدی؟
با تشکر از ملیکا خانوم که این شعر های زیبا رو ارسال کردن![]()
پنجشنبه دهم اسفند 1385
پروین اعتصامی (قلب مجروح ) قالب : قطعه
دی کودکی به دامن مادر گریست زار کز کودکان کوی به من کسی نظر نداشت
اطفال را به صحبت من از چه میل نیست کودک مگر نبود کسی کاو پدر نداشت
جز من میان این گل و باران کسی نبود کو موزه ای به پا و کلاهی ه سر نداشت
آخر تفاوت من و طفلان شهر چیست آیین کودکی ره و رسم دگر نداشت
هرگز دون مطبخ ما هیزمی نسوخت وین شمع روشنایی از این بیشتر نداشت
همسایگان ما بره و مرغ می خورند کس جز من و تو قوت ز خون جگر نداشت
بر وصله های پیروهنم خنده میکنند دینار و درهمی پدر من مگر نداشت
خندید و گفت آن که به فقر تو طعنه زد از دانه های گوهر اشکت خبر نداشت
از زندگانی پدر خود مپرس از آنک چیزی به غیر تیشه و داس و تبر نداشت
بس رنج برد و کس نشمردش به هیچ کس گمنام زیست آنکه ده و سیم و زر نداشت
نساج روزگار در این پهن بارگاه از بهر ما قماشی از این خوبتر نداشت
۲۵ اسفندماه صد سالگی زاد روز اختر چرخ ادب پروین گرامی باد.![]()
رخشنده ی اعتصامی متخلص به پروین در 25 اسفند 1285 در تبریز از مادری آذربایجانی به نام اختر فتوحی تبریزی و پدری به نام یوسف اعتصام الملک ، به دنیا آمد و در 5 سالگی به همراه خانواده به تهران آمد و در مدرسه ی دخترانه ی آمریکایی ها تحصیلاتش را تمام کرد.
در 28 سالگی با پسر عمویش ازدواج از خودشون در وکردند ولی به دلیل معتاد بودن همسرش ((اعتیاد این بلای خانمان سوز)) در 11 مرداد 1314 از خودشون طلاق در وکردند... .
پنجشنبه دهم اسفند 1385
این شعر ها رو دوستام برای دهکده فرستادن
مرا از یاد برد اخر ولی من به جز او عالمی را بردم از یاد
مانده ام در کوچه های بی کسی سنگ قبرم را نمی سازد کسی
مردم خاکسترم را باد برد بهترین یارم مرا از یاد برد (با تشکر از دوست خوبم آلفا)
برف می بارد ولی گرم است اینجا
زیر کرسی چوبی که بر رویش پتوی پشمی گلدار و در زیرش ذغال
روشنی همچون طلای ناب برقی میزند (با تشکر از دوست عزیزم حمید)
سه شنبه هشتم اسفند 1385
دنیا...
و آن نیز سرابی که ببیند در خواب و آن نیز چه خواب؟
خواب بر مست و خراب.
سه شنبه یکم اسفند 1385
یک شعر زیبا
دردلش خنده كنان دريا گفت ابر بارنده تو خود از مایی
با تشکر از دوست عزیزم آلفا سلیمانی که این شعر زیبا رو فرستادن![]()
![]()
![]()
![]()
سه شنبه یکم اسفند 1385
اینم یک شعر در غالب بحر طویل (نمی دونم از کیه )
به قد سرو خرامان و به رخ چون مه تابان و دهن غنچه ی خندان و
لبش لعل بدخشان و زنخدان چو نمکدان و...
دوشنبه سی ام بهمن 1385
سهراب سپهری
صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند هميشه عاشق تنهاست
با تشکر از دوست عزیزم سروش که این شعر را فرستاد![]()
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385
نمک! فکر می کنم از سعدی باشه
گفتم نمکت را بمکم ؟ گفت نمک
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
اینم یک مسمط تضمینی از استاد شهریار تضمین شده با غزل سعدی (شعر زیری (پست قبلی)
گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی «من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی»
مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم
نغمه ی بلبل شیراز نرفته ست ز یادم «دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی»
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
سعدی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن که به همسایه نگوید که تو در خانه ی مایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم ؟ که غم از دل برود چون تو بیایی
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
گذر عمر
غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست
آنروز ندانست که این گریه ز چیست غنچه
باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل
گریه ی باغ فزون تر شد و چون ابر گریست
باغبان آمد و یک یک همه گل ها را چید
باغ عریان شد و دیدند که از گل خالیست
باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل
گفت پژمردگی اش را نتوانم نگریست
من اگر از روی هر شاخه نچینم گل را
چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فانیست
همه محکوم به مرگند چه انسان چه گیاه
این چنین است همه کار جهان تا باقیست
گریه ی باغ از این بود که او میدانست
غنچه گر گل بشود هستی از او گردد نیست
رسم تقدیر چنبن است و چنین خواهد بود
میرود عمر ولی خنده به لب باید زیست.
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
منتظر نظرات گرم شما هستیم...
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385
ما هم بدون بار به معراج می رویم...
این مثنوی حدیث پریشانی من است
بشنو که سوز نامه ی ویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مرد بعد تو حس شعر فنا شد خیال مرد
گفتم نرو که تیره شود زندگانی ام با رفتنت به خاک سیه می نشانی ام
گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهد
وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است محور مهر ورزیمان سنگ بودن است
دیگر چه جای دل خوشی و عشق بازی است اصلا کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست فاجعه ی قرن آهن است من بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا به حرف های قریبت رسیده ام فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام بگذار عاشقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق
من را به انتظار نبودن کشانده اند روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریا کار زنده اند این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند
یعقوب درد می کشد و کور می شود یوسف همیشه وصله ی نا جور می شود
اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند منصور را هر آینه بر دار می زنند
اینجا کسی برای کسی کس نمی شود حتی عقاب در خور کرکس نمی شود
جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما می رویم چون دلمان جای دیگر است ما می رویم هر که بماند مخیر است
ما می رویم گرچه ز الطاف دوستان بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما می رویم مقصدمان نا مشخص است هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگی گر به کسی تکیه کرده ایم اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رویم ماندن با درد فاجعه ست در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه ست
دیری ست رفته اند امیران قافله ما مانده ایم و قافله گیران قافله
اینجا دگر چه باب منو پای لنگ نیست باید شتاب کرد که مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج می رویم ما هم بدون بار به معراج می رویم
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
سلام خدمت تمامی کاربران گرامی :
از اینکه قدم به دهکده ی شعر و غزل گذاشته اید کمال تشکر را از شما دارم .
برای هر چه بهتر شدن وبلاگ نیاز به نظرات شخصی شما داریم.![]()
اگر شعری برای دهکده دارید در قسمت نظرات بنویسید یا برایم ایمیل کنید
تا شعر شما با اسم شما و لینک شما در دهکده ثبت گردد.![]()
هر کس تمایل به همکاری با دهکده یا تبادل لینک با دهکده
را دارد در قسمت نظرات بنویسد.![]()
در ضمن نظرات شخصی خود را راجع به دهکده بنویسید تا
دهکده را وسعت بخشیم و جهانی سازیم.
جون کد خدای دهکده نظر یادتون نره!!!![]()
(( کوچیک شما کد خدای ده : دانینا ))
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
تابوت
تا بوت مگر بشنوم از رخنه ی تابوت
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
زندگی...
زنده اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی باز گشت
کز برایش می توان از جان گذشت![]()
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
نیما یوشیج (علی اسفندیاری ) بنیان گذار شعر نو در سال 1301 می تراود مهتاب...
می درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس ولیک غم این خفته ی چند خواب در چشم می شکند
نگران با من استاده سحر
صبح میخواهد از من کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را
بلکه خبر
در جگر لیکن خاری از ره این سفرم می شکند
نازک آرای تن ساق گلی که به جانش کشتم و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند...
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
...........................................تک بیتی هایی از حافظ شیرازی..............................
نظیر دوست ندیدم اگرچه از مه مهر نهاده ام آینه ها در مقابل رخ دوست
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفا دار چه کرد
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند
پیش از اینت بیش از این اندیشه ی عشاق بود مهرورزی تو با ما شهره ی آفاق بود
الا ای پیر فرزانه مکن منعم ز میخانه که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
باز آی و دل سرد مرا مونس جان باش وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش نگرفته هیچ کامی جان از بدن در آید
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد درین دیر خراب آبادم
مرا می بینی هر دم زیادت می کنی دردم تو را می بینم و میلم زیادت میشود هردم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
با مدعی نگویید اشعار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385
از غم بیاموزید وفا...
در را گشودم سوی او دیدم غم است در میزند
ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا
غم با همه بیگانگی هر شب به من سر میزند![]()
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
عاشقی...
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
عاشقی مقدور هر عیاش نیست
غم کشیدن صنعت نقاش نیست
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
باشد که نباشیم....
باشد که نباشیم بدانند که بودیم
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
یار مفروش... حا فظ
رسم عاشق کشی و شیوه ی شهر آشوبی
جامه ای بود که بر قامت تن دوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
ای عشق...
این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
یاد باد ... حافظ
............................
یاد باد آنکه سر کوی تو ام منزل بود دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
...............................
یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان بحث سر عشق و ذکر حلقه ی عشاق بود
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
بوی جوی مولیان_ رودکی
ریگ آموی و درشتی راه او زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیهون از نشاط روی اوست خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا شاد باش و دیر زی میر زی تو شادمان آید همی
میر ماه است و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آید همی.....
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
نیما یوشیج (علی اسفندیاری ) بنیان گذار شعر نو در سال 1301 آی آدمها...
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد دست و پا میزند دائم
روی این دریای تند و تیز و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پنداریدکه گرفدستید دست ناتوان را تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ میبندید بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من
یک نفر در آب دارد میکند بیهوده جان قربان....
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
استاد شهریار (سید محمد حسین بهجت تبریزی) نی محزون...
آخر ای ماه تو همدرد نم مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من میدانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
.........................

