دوشنبه سی ام بهمن 1385
سهراب سپهری
صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند هميشه عاشق تنهاست
با تشکر از دوست عزیزم سروش که این شعر را فرستاد![]()
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385
نمک! فکر می کنم از سعدی باشه
گفتم نمکت را بمکم ؟ گفت نمک
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
اینم یک مسمط تضمینی از استاد شهریار تضمین شده با غزل سعدی (شعر زیری (پست قبلی)
گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی «من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی»
مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم
نغمه ی بلبل شیراز نرفته ست ز یادم «دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی»
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
سعدی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن که به همسایه نگوید که تو در خانه ی مایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم ؟ که غم از دل برود چون تو بیایی
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
گذر عمر
غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست
آنروز ندانست که این گریه ز چیست غنچه
باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل
گریه ی باغ فزون تر شد و چون ابر گریست
باغبان آمد و یک یک همه گل ها را چید
باغ عریان شد و دیدند که از گل خالیست
باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل
گفت پژمردگی اش را نتوانم نگریست
من اگر از روی هر شاخه نچینم گل را
چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فانیست
همه محکوم به مرگند چه انسان چه گیاه
این چنین است همه کار جهان تا باقیست
گریه ی باغ از این بود که او میدانست
غنچه گر گل بشود هستی از او گردد نیست
رسم تقدیر چنبن است و چنین خواهد بود
میرود عمر ولی خنده به لب باید زیست.
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
منتظر نظرات گرم شما هستیم...
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385
ما هم بدون بار به معراج می رویم...
این مثنوی حدیث پریشانی من است
بشنو که سوز نامه ی ویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مرد بعد تو حس شعر فنا شد خیال مرد
گفتم نرو که تیره شود زندگانی ام با رفتنت به خاک سیه می نشانی ام
گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهد
وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است محور مهر ورزیمان سنگ بودن است
دیگر چه جای دل خوشی و عشق بازی است اصلا کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست فاجعه ی قرن آهن است من بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا به حرف های قریبت رسیده ام فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام بگذار عاشقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق
من را به انتظار نبودن کشانده اند روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریا کار زنده اند این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند
یعقوب درد می کشد و کور می شود یوسف همیشه وصله ی نا جور می شود
اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند منصور را هر آینه بر دار می زنند
اینجا کسی برای کسی کس نمی شود حتی عقاب در خور کرکس نمی شود
جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما می رویم چون دلمان جای دیگر است ما می رویم هر که بماند مخیر است
ما می رویم گرچه ز الطاف دوستان بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما می رویم مقصدمان نا مشخص است هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگی گر به کسی تکیه کرده ایم اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رویم ماندن با درد فاجعه ست در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه ست
دیری ست رفته اند امیران قافله ما مانده ایم و قافله گیران قافله
اینجا دگر چه باب منو پای لنگ نیست باید شتاب کرد که مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج می رویم ما هم بدون بار به معراج می رویم
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
سلام خدمت تمامی کاربران گرامی :
از اینکه قدم به دهکده ی شعر و غزل گذاشته اید کمال تشکر را از شما دارم .
برای هر چه بهتر شدن وبلاگ نیاز به نظرات شخصی شما داریم.![]()
اگر شعری برای دهکده دارید در قسمت نظرات بنویسید یا برایم ایمیل کنید
تا شعر شما با اسم شما و لینک شما در دهکده ثبت گردد.![]()
هر کس تمایل به همکاری با دهکده یا تبادل لینک با دهکده
را دارد در قسمت نظرات بنویسد.![]()
در ضمن نظرات شخصی خود را راجع به دهکده بنویسید تا
دهکده را وسعت بخشیم و جهانی سازیم.
جون کد خدای دهکده نظر یادتون نره!!!![]()
(( کوچیک شما کد خدای ده : دانینا ))
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
تابوت
تا بوت مگر بشنوم از رخنه ی تابوت
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
زندگی...
زنده اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی باز گشت
کز برایش می توان از جان گذشت![]()
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
نیما یوشیج (علی اسفندیاری ) بنیان گذار شعر نو در سال 1301 می تراود مهتاب...
می درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس ولیک غم این خفته ی چند خواب در چشم می شکند
نگران با من استاده سحر
صبح میخواهد از من کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را
بلکه خبر
در جگر لیکن خاری از ره این سفرم می شکند
نازک آرای تن ساق گلی که به جانش کشتم و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند...
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
...........................................تک بیتی هایی از حافظ شیرازی..............................
نظیر دوست ندیدم اگرچه از مه مهر نهاده ام آینه ها در مقابل رخ دوست
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفا دار چه کرد
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند
پیش از اینت بیش از این اندیشه ی عشاق بود مهرورزی تو با ما شهره ی آفاق بود
الا ای پیر فرزانه مکن منعم ز میخانه که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
باز آی و دل سرد مرا مونس جان باش وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش نگرفته هیچ کامی جان از بدن در آید
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد درین دیر خراب آبادم
مرا می بینی هر دم زیادت می کنی دردم تو را می بینم و میلم زیادت میشود هردم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
با مدعی نگویید اشعار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385
از غم بیاموزید وفا...
در را گشودم سوی او دیدم غم است در میزند
ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا
غم با همه بیگانگی هر شب به من سر میزند![]()
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
عاشقی...
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
عاشقی مقدور هر عیاش نیست
غم کشیدن صنعت نقاش نیست
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
باشد که نباشیم....
باشد که نباشیم بدانند که بودیم
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
یار مفروش... حا فظ
رسم عاشق کشی و شیوه ی شهر آشوبی
جامه ای بود که بر قامت تن دوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
ای عشق...
این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
یاد باد ... حافظ
............................
یاد باد آنکه سر کوی تو ام منزل بود دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
...............................
یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان بحث سر عشق و ذکر حلقه ی عشاق بود
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
بوی جوی مولیان_ رودکی
ریگ آموی و درشتی راه او زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیهون از نشاط روی اوست خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا شاد باش و دیر زی میر زی تو شادمان آید همی
میر ماه است و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آید همی.....
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
نیما یوشیج (علی اسفندیاری ) بنیان گذار شعر نو در سال 1301 آی آدمها...
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد دست و پا میزند دائم
روی این دریای تند و تیز و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پنداریدکه گرفدستید دست ناتوان را تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ میبندید بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من
یک نفر در آب دارد میکند بیهوده جان قربان....
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
استاد شهریار (سید محمد حسین بهجت تبریزی) نی محزون...
آخر ای ماه تو همدرد نم مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من میدانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
.........................

