شنبه بیست و ششم اسفند 1385
عیدتان مبارک با آرزوهای خوب برای تو دوست عزیزم که به دهکده ی شعر اومدی
نشان خانه و ساحل شکیبایی است
دلت غریب تر از مرغ های دریایی است
به جای اشک از چشمت ستاره می بارد
نگاه های تو در شب عجب رویایی است
بهار از دم گرم تو زنده می گردد
سخن بگو که سخن گفتنت مسیحایی است
سرک کشیدنت از پنجره زیباست
عبور کردنت از کوچه تماشایی است
کسی به عمق وجود تو پی نخواهد برد
به روح عشق قسم روح تو اهورایی است
از ان شبی که از این شهر مرده کوچیدی
همیشه ورد زبانم چرا نمی ایی است
بیا و از قفس انزوا رهایم کن
اتاق کوچک من بی تو گور تنهایی است
غریبه اشنا با من دلم تنگ است باور کن
پس از تو زندگی با مرگ همرنگ است باور کن
کمک کن تا جاده ها بی انتها باشه
نباشی پای رفتن های من لنگ است باور کن
اگر چه دردهایم را دلت هرگز نمی فهمد
ولی هرگز نمی گویم دلت از سنگ است باور کن
همیشه دوست دارم شاعر چشمان تو باشم
ولی دست غزلها واژه ها تنگ است باور کن
تمام حرف من این است که اری اری دوستت دارم
و عشقم خالی از هر رنگ و نیرنگ است باور کن
رانده از هر جمع از هر جا شدی
دیدی ای دل عاقبت تنها شدی
ابرویت رفت رازت فاش شد
عاقبت ای مشت بسته وا شدی
کو کدامین دست دستت را گرفت
بر زمین خوردی و تنها پا شدی
روزهایت خاکی و خاکستری است
گوشه گیر خلوت شبها شدی
اهل بودی ساده من صاف من
کوچه گردی بی سر و بی پا شدی
روی دست دغدغه پرپر زدی
زیر بار بیقراری تا شدی
گم شدن زخمی شدن بی کس شدن
این شدنها سخت بود اما شدی
گفته بودی می روم دریا شوم
چاه ابی خشک در صحرا شدی
تو بزرگی ای غم معصوم عشق
در دل تنگم چگونه جا شدی؟
با تشکر از ملیکا خانوم که این شعر های زیبا رو ارسال کردن![]()

